دلفان سرزمین کهن

دل نوشته و اطلاعاتhttp://rostami5105.persianblog.ir/

گوش بی گوشواره

 

                     

                       ( گوش بی گوشواره )

 

بازهم محرم ...

بازهم کربلا...

بازهم سرهای بریده بر نیزه ...

باز قصه خون...

باز غرق خون، طفل شیرخواره ...

باز آواره صحرا، پابرهنه، سربرهنه، کودکان بی پناه ...

باز هلهله، شادی، بر تن های بی سر...

معجرها، آغشته به خاک و خون...

مادران، داغ دار...

 طفلان یتیم، ...

خواهران، مویه کنان، پریشان، نالان ...

بی پناه،  بیوه زنان،...

باز دلهره، آتش، خون، حنجر، خنجر، گوش بی گوشواره...

باز تکرار تاریخ، باز شیعه مظلوم، باز داغ تازه ...

حسین جان! می بینی می شنوی؟ این بار به جرم دوستی ات چگونه سفاکی می کنند؟ آسمان سیه پوش توست و داغ دار یاران دیرین و امروزت .

امروز هستیم، ما چون کوفیان ننگ خیانت و سکوت را بر جبین تاریخ نمی نهیم، شیر بچگان بیدارند، چون کوه استوارند، چون دریا خروشانند.

ما داغ حیدر در سینه داریم، غم یاس کبود، جگر پاره، گلوی بریده،  حنجر خونین، معجر خاکی، طفل غرق خون، گوش بی گوشوار، دست بی علم، علم بی علمدار،ما داغ زینب حزین در جگر داریم.

ما هستیم، ما کوفی نبوده و نیستیم، ما سلمان ها ،  اباذر ها ،  عمار ها و یاسرها داریم ، ما شمر ها و یزیدیان را رسوای عالم می کنیم .

به حول و قوه الهی 

                            

    


 

  
نویسنده : رستمی ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳

شعر از استاد علی معلم دامغانی

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید 
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم 
خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است 
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

بر صخره از سیب زنخ بر می‌توان دید 
خورشید را بر نیزه کمتر می‌توان دید

در جام من می پیش تر کن ساقی امشب 
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند 
می ده حریفانم صبوری می‌توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمینند 
با ناشکیبایان صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم 
من زخم دارم من صبوری کی توانم

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک 
ساقی سلامت این صبوران را مبارک

من زخم‌های کهنه دارم بی شکیبم 
من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم

من با صبوری کینه دیرینه دارم 
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم

من زخم‌دار تیغ قابیلم برادر 
میراث‌خوار رنج هابیلم برادر

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه 
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم 
بر دار با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم 
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می‌تنیدم 
در چاه کوفه وای حیدر می‌شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم 
عمار وَش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچو اشتر باز راندم 
با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم 
صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم 
من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید 
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج میزد 
وادی به وادی خون پاکان موج میزد

بی درد مردم ما خدا، بی درد مردم 
نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم 
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند 
دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوه‌گان مصطفی را سربریدند 
مرغان بستان خدا را سربریدند

دربر گریز باغ زهرا برگ کردیم 
زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه‌گان ننگ سلامت ماند برما 
تاوان این خون تا قیامت ماند برما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید 
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

 

                                                                (شعر از استاد علی معلم دامغانی)

  
نویسنده : رستمی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳