خاطره ای خنده دار از لحظات قبل از شهادت یک رزمنده!

 

مصاحبه گر: ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود، روی زمین افتاد و زمزمه می کرد. دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش. داشت آخرین نفساشو می زد. ازش پرسیدم این لحظات آخر چه حرفی برای مردم داری؟

 

با لبخند گفت:از مردم کشورم می خوام وقتی برای خط کمپوت می فرستن،عکس روی کمپوت ها رو نکَنن!

 

گفتم: داره ضبط میشه برادر. یه حرف بهتری بگو!

 

با همون طنازی گفت:...اخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده.

 

                                 ( با درود و صلوات به روح پاک شهیدان)

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
ياسمن

سلام يه سايتي اومده که ميتوني بدون اينکه پولي خرج کني، ازش درآمد کسب کني اگه خواستي روي لينک کليک کن http://paidtologin.blogsky.com/